ميرزا شمس بخارايى

184

تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى

مأمورين او خانهء مرا محاصره كردند و درهايى را كه باز بود ، بستند باور نمىكردم كه او دست به اين گونه عمليات شديد بزند . كسان من موقعى كه اين واقعه اتفاق افتاد ، تصميم به مقاومت گرفتند . در اين موقع صداى بيگىجان به گوش من رسيد كه مىگويد ، سر محمّد حسين خان را پيش من بياوريد . چون من اين كلام را شنيدم با برادرزاده‌ام ، ابراهيم بيگ از يك در كوچكى كه در عقب منزل بود ، بيرون جستم و اين كار را نه به آن قصد كردم كه بگريزم و كسان و خاندان خود را در عذاب بگذرام ، بلكه مقصودم آن بود كه مهاجمين وقتى كه ديدند ، مطلوب خان ايشان به طرفى مىگريزد ، همه متوجه جانب او شوند و خانه و محصورين را رها كنند . شرح مسافرتها و مصايبى كه در طى آن چشيده‌ام ، از زمان فرار از بخارا تا رسيدن به حضور پادشاه ايران كتابها مىشود . در بخارا من فقط سه نفر رفيق داشتم كه مىتوانستم در مواقع سختى از ايشان استمداد كنم . چون از همه طرف مأيوس شدم ، تمام شب را در كوچه‌هاى بخارا سرگردان مىگشتم . در اين مدّت شايد بيش از صد بار به گوش خود شنيدم كه بيگىجان ده هزار اشرفى به كسى كه مرا پيش او ببرد وعده داده است . نزديك صبح با برادرزادهء خود از دروازهء بخارا خارج شدم و تمام روز ، خود را در يك مزرعهء گندم مخفى كردم و چون شب فرا رسيد ، راه شهر سبز را پيش گرفتم . حاكم آنجا نياز على مرا به احترام و محبّت پذيرفت . پس از شش ماه چون دانستم كه بيگىجان در عقب من است و نياز على هم وسيله‌اى براى دفاع من ندارد ، تصميم گرفتم كه از او جدا شوم . وقتى كه من تصميم خود را در اين باب به او گفتم ، او با نهايت تأسف به من اظهار كرد ، بهتر اين است كه پيش نربته بيگ والى اوراتپه كه از آشنايان است به روى . پس از چند ماه اقامت در اوراتپه ، خواستم كه از آنجا حركت كنم . والى آنجا چون وفادارى و فرمانبردارى اوزبكان را نسبت به خان خود مىدانست ، مىترسيد كه من به دست ايشان بيفتم . خصوصى از من پرسيد كه به كدام طرف مىخواهم رهسپار شوم . بعد از آنكه دانست خيال پيوستن به خدمت شاه زمان را دارم ، من و برادرزاده‌ام را در دو بار تجارتى گذاشت و به عنوان مال التجاره به طرف تبت روانه كرد . بعد از آنكه از ميدان تعرّض بيگىجان خارج شديم به گردش در چند شهر تاتارستان